مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

39

زينت المجالس ( فارسى )

پس بر در آنمسجد رفتم و بتعجب ايستادم چه هرگز آن بازار و مسجد را نديده بودم ناگاه كودكى در گذر آمده موجب تحير مرا استفسار نمود كودك عرب بود من عربى نميدانستم كه جواب او گويم از غايت حيرت گريانشدم كودك گفت مردى جوانى شرم نميداريكه در بازار ميگرئى گفتم از شهر خويش بيرون آمده‌ام و اكنون حيران مانده راه به جائى ندارم و كسى را نميشناسم پرسيد كه نام شهر تو چيست گفتم تستر گفت ما هرگز نام اينشهر را كه تو ميگوئى از پدران خويش نشنيده‌ايم در اينسخن بوديم كه پيرى رسيده چون از قيل‌وقال ما آگاه شد گفت بيدل مباش كه فردا آن بزرك بجهة تعهد اين بيمار اينجا آيد تو حال خود را عرض كن تا ترا به شهر تو رساند پس صبر كردم تا روز ديگر همانوقت شيخ سهل به مسجد آمده در تعهد بيمار شروع نمود و چون عزم مراجعت فرمود گوشه رداى او را گرفتم و گفتم به حق آفريدگار عالم كه مرا به وطن رسان گفت به حق پروردگار كه اينسخن با كس نگوئى تا من زنده باشم من عهد بستم گفت چشم برهم نه چشم برهم نهادم و او دست من گرفته ميرفت بعد از لحظه‌اى دست مرا بگذاشت و گفت چشم باز كن چون چشم بگشودم خود را در تستر بر در دكان خود يافتم پس خدمت او را بر خود لازم داشتم و از كسب دنيا به كلى اعراض كردم و اللّه اعلم حكايت : و هم در روضة العلما آورده‌اند كه ربيع بن خثيم كه يكى از متعبدان روزگار بود و هرگز رهزن خواب گرد خيمه ديده نميگذاشت و از غايت بيخوابى لاغر و گداخته گرديد شبى دخترش با ربيع گفت اى پدر عزيزترين خلايق نزد تو كيست جوابداد كه محمد رسول اللّه دختر گفت كه به حق محمد رسول اللّه كه لحظهء سر بر بالين نه ربيع لحظه چشم گرم كرده بخواب ديد كه او را گفتند كه در بصره زنيست موسوم بميمونه زنگى و او جفت تو خواهد بود ربيع از خواب درآمده استعداد سفر كرد و چون زهاد بصره خبر قدم او شنيدند همه باستقبال او بيرون آمدند و از سبب آنعزيمت پرسيدند گفت ميخواهم كه ميمونه زنگى را دريابم حال او چيست گفتند آنزنيست كه روزها گوسفند مردم بچرا ميبرد و اجرت آن را گرفته بدرويشان ميدهد و در موضعيكه ساكنست شب همه شب فرياد مىكند و نميگذارد كه مردم بخواب روند و ميگويد « عجبا للمحب كيف ينام * * كل نوم على المحب حرام » خواب آنكس كند كه خام بود * * خواب بر عاشقان حرام بود - ربيع نشان مسكن او خواسته بدانجا خراميد او را كه ملاحظه كرد ديد كه در شعب وادى در نماز ايستاده بود و گرگى